سفارش تبلیغ
صبا

 

طنز شماره 526

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 96/7/21:: 10:57 صبح

زبان‌دراز نسخه پیچ می‌شود!!

خانم‌ها، آقایان! خوانندگان محترم مستحضرند که متخصصان هزار تا چالش را فرا روی دولت می‌بینند که چندتا از آنها به اصطلاح ابر چالش است و حل آن را بسیار مشکل می‌دانند. بنده با فراست و دانایی و هوشی که فقط یک بند انگشت! کمتر از انیشتن و... می‌باشد برای حل همه مشکلات کشور یک نسخه یک کلمه‌ای تجویز می‌کنم. مطمئن هستم شما هم پس از توضیح می‌پذیرید. اگر می‌خواهید تمام مشکلات حل شود مملکت را تعطیل کنید خود به خود مشکلات حل می‌شود!! مثلاً اگر بانک‌ها، شرکت‌ها، مناقصات، مزایدات، واردات و صادرات تعطیل شود مسلماً عده‌ای از آقایان و آقازادگان و صاحبان رانت تشریف می‌برند سر املاک و اموال فرزندان و برادران و خواهران هم فال و هم حال و هم تماشا بنابراین فرصت اختلاس و پارتی بازی ندارند. یا برای ما فاقدین فرصت و امکانات وقتی کارمان تعطیل باشد بهترین و مفتکی‌ترین کار وقت‌گذرانی، خواب است پس نه آب مصرف می‌شود نه هوا آلوده نه محیط‌زیست تخریب می‌شود! ضمناً چون همه بیکارند بنابراین بیکاری و فقر و نداری هم احساس نمی‌شود. عجب خوانندگانی داریم این چپ چپ خواندن مثل چپ چپ نگاه کردن عاقل اندر سفیه به این زبان‌دراز سراپا تقصیر است. حتما می‌خواهید بگویید زبان‌دراز هم با این پیشنهاد خوب و مفیدش مشهور شهر و بلد خواهد شد راستی حالا که همه‌جا تعطیل نیست شاید بگویید عده‌ای از مدیران، وزرا و وکلا درحال شق‌القمرند!!

زبان‌دراز


طنز شماره 524

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 96/7/7:: 6:29 عصر

زبان‌دراز اعلام «کهولت» کرد

دوستداران آیینه سلام
اینجانب فرزند زبان‌دراز معروف به «زبان‌دراززاده» هستم. ابوی گرامی بنده که همیشه و در مطبوعات یزد به عنوان مقاله و طنزنویس حضور چشمگیر و در اکثر تصمیمات دخیل بوده چند سالی است که سن و سالشان از مرز خطوط قرمز گذشته و موضوع گفتگوی خانواده می‌باشد از دیروز در را به روی خود بسته و اعتصاب غذا کرده و اعلام کهولت و ناتوانی در انجام امور شخصی می‌نماید و فرموده ‌است: نیاز به پرستار دارد لذا از پزشکان و روانپزشکان و متخصصانی که خواننده پرو پاقرص «آیینه یزد» هستند استدعا دارم راهنمایی فرمایند و خانواده‌ای را از نگرانی و ستونی را در «آیینه» از خالی بودن مطلب نجات دهند. ضمناً به اطلاع می‌رسانم: اهل‌البیت ایشان که والده بنده می‌باشند اصلا نگران این موضوع نبوده و نیستند بلکه بسیار خشمگین هم شده‌اند و می‌گویند ظاهرسازی پدرت می‌باشد، چطور وقت وقتش در همه چیز دخالت و اظهارنظر می‌کند و در تصمیم‌گیری‌ها به شما فرزندان نوجوان و جوانش می‌گوید: نظر من شرط است و الا و لابد باید به آن عمل کنید حالا می‌گوید: پیر و ناتوان شده!! بلایی به سرش بیاورم که مثل کبک بدود و همانند شیر غرش کند، جرات دارد در اتاق را باز کند از اتاقش بیاید بیرون!! با دوتا ضربه این لنگه کفش پاشنه سی سانتی خوب می‌شود. زبان‌دراز‌زاده که از این بی‌مهری ناراحت شده بود از والده پرسید چطور به این نتیجه رسیدی؟ گفت: مادر از وقتیکه عده‌ای علت ازدواج مجدد والد ماجدشان را ناتوانی و نیاز به پرستار بیان کرده‌اند زبان‌دراز هم خود را به مریضی زده است. خوانندگان متخصص لطفا کمک کنند تا ببینیم روزگار چگونه رقم خواهد خورد؟!

زبان‌دراززاده


طنز شماره 523

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 96/6/31:: 1:3 عصر

اگر برای مردم آب نداره برای تو که نان داره

می‌گویند یکی از بزرگان شهر استادکار مقنی را به کار گرفت که یک حلقه چاه آب حفر کند ولی هرچه در عمق زمین رفت به آب نرسید. روزی مقنی که خبر از افراد حاضر در بالای چاه نداشت با کارگرش درد دل می‌کرد و می‌گفت: هرچی به این ارباب می‌گویم چاه آب نداره، می‌گوید بکن... بکن! همان صاحبکار که مدتی بالای چاه کنار کارگر ایستاده بود گفت تو کارت را انجام بده اگر برای من آب ندارد برای تو که نان دارد. بنده که دنبال سوژه هستم هربار موارد زیر را می‌بینم یاد آن حکایت می‌افتم.
-قصه پر غصه پروژه‌های عمرانی سطح شهر که یکی می‌کند دیگری پر می‌کند و مرمت نکرده دوباره خراب است.
-تشکیل ستادهای پیگیری و کمیته تحقیق و تفحص‌ها و عدم اعلام نتایج یا عدم پیگیری.
-لزوم داشتن برگ معاینه فنی خودرو و بازار گرمی افزایش نرخ.
-در سال‌های قبل داستان (سد سازی) طراحان مطالعه‌ پروژه‌های آبرسانی به شهرها.
-دست‌اندرکاران تهیه و یا بنویسیم شعارها و پیام‌هایی که بر در و دیوار و بیلبوردها و پل‌های هوایی می‌نویسند و کسی نمی‌خواند یا توجه و اجرا نمی‌کند.
-در حال نوشتن آخری بودم دیدم زبان‌دراززاده که یواشکی وزیر چشمی مطالب را دید می‌زد گفت پدر عزیزم! برعکس آن هم من سراغ دارم. با عصانیت گفتم: مثلا؟ گفت مثلا تلاش و دوندگی بعضی از اعضای ستادهای انتخاباتی که اگر برای آنها آب نداشته باشد ولی در سایه تلاششان برای دیگران نان داره! امان از دست بچه‌های این دور و زمان و فضولی‌های بیجای آنها. راستی چی گفت؟! متوجه نشدم شما منظورش را فهمیدید؟

زبان دراز


طنز شماره 522

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 96/6/24:: 1:1 عصر

آوردیم وآوردیم، دسته گل آوردیم!!

گویا قرار نیست یک «دل سیر» استراحت صبحگاهی داشته باشم دیشب تا صبح نخوابیدم چون بی‌بی قمر همسایه به سلامتی، عروس به خانه می‌آورد. صبح هم که اهل‌البیت تلفنی به خواهر محترمش گزارش می‌داد شنیدم می‌گفت: از دو ماه پیش سر کوچه که خاله خانم می‌نشست (اینها قدیمی‌اند موبایل و تلگرام و اینستاگرام ندارند و چیزی جایگزین نکردند) با فیس و افاده می‌گفت: دیگه سر کوچه هم نمی‌توانم بیایم عروسم را از نصف جهان آوردند و مثل ماه است چه بگم! هزار تا هنر از هر انگشتش میریزد دکتر و مهندس هم هست مثل شما هم اهل سیاست نیست. «بی‌بی مل‌مل» همسایه که دخترانش پسند چند تا از خانواده‌های خواستگار نشده بودند حوصله‌اش سر رفت و گفت: چرا خودشان نگه‌اش نداشتند راستی آقاتون که *«اقه» قیافه دکتر و مهندس‌ها که دانش‌آموزان مدرسه‌اش بودند می‌گرفت آیا یکی‌شون لایق نبودند تا در خانه شما را بزنند. خلاصه دیشب عروس را آوردند. چندین کیلومتر هم پیشوازش رفتند. نگو و نپرس که زبان و قلم یارای گفتن و نوشتن ندارد همه فامیل‌ها را هم برده بودند که گفتم وقت گذشت ول کن برو دنبال کارت ده دقیقه آرامش هم لازم است. ببخشید! سلطان‌الآیینه پیغام داده بود: خیر مقدمی برای رئیس جدید الانتصاب بلدیه بنویسم اما زبان‌دراز حرف گوش نکن نمی‌دانم چی نوشت و چه ربطی به خواست «آیینه» دارد! ول کن بابا خودشون شاید ربطش بدهند ولی کی جرات داره این را بگذارد روی میز کذایی آیینه تا چاپ بشود!!؟
*اقه به لهجه یزدی یعنی این اندازه

زبان دراز


طنز شماره 521

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 96/6/17:: 12:33 عصر

سقیفه بنی‌اصلاحیه و انتخاب امیر

در تاریخ «ابوالفضول جابلقایی» آمده بود در عهد قدیم عده‌ای که خود را «ریش‌سفیدان» قوم می‌نامیدند رای از اصلاحیون گرفتی و گاه سخن از باب میل اعتدالیون گفتی ولی همسفره با اصولگرایان می‌شدی و هیچ‌گاه هزینه‌ای ندادی مگر آنکه صورتحساب پای مردم گذاشتی. شنیده‌ شده است امیر «بلده مبارکه» به دارالحکومه رفته و قصد رها کردن مسند «امارت» دارد درحالی‌که شاداب‌تر از روز اول در دارالاماره پابرجا و حکم می‌راند از همان گروه عده‌ای نشستند و گفتند: هشدار که شما از انصار و اعوان دولتید و مبادا که مهاجرین؛ حاکم تعیین کنند. جوانان و شباب اهل اصلاح باد در «غب غب» انداختند و گفتند: ای بزرگان! رسم چیست؟ یکی از اسپهبدان قوم گفت در یونان قدیم رسم بود که متقاضیان حکومت به المپیاد کوه رفتی زوبین و مچ انداختی پس شخص پیروز به امارت رسیدی. دیگری گفت: همای سعادت بپرانیم بر دوش هرکس که نشیند او امیر ما باشد دیگری گفت: این روش متروک است نام‌ها را نوشته و در کیسه اندازیم و از این جوانان یکی بیاید و بیرون آورد تا بگوییم به سفارش اعضای ستاد شیخ دیپلمات، امیر جدید انتخاب گشتی. پیر قومشان، «اسپیدان» نام خنده‌ای کرد و گفت بهتر است رأی بدهند. نیمه شب ما و یاران آرا را شماریم و شما را پیامکی خبر کنیم و نام لیست را «قدم پنجم» گذاریم تا دیگران نتوانند بهانه بگیرند. جوانکی فریاد کشید هرکه رأی تواند داد قطعا شمردن هم می‌داند. پس بزرگان تا پاسی از شب در «سقیفه بنی‌اصلاحیه» به شور پرداختند و گفتند: جوانان ستاد راست گفتند تقسیم کار کنیم. رأی دادن و شمردن با جوانان ستاد و قسمت آخرش که تعیین امیر است ما خود زحمتش را می‌کشیم. شباب قوم بدین لطف و گذشت شاد شده و همانند ایام ماضیه به سرِکار رفتند!! درحالی‌که سیدالامیر در ارگ با قدرت و حکمت امور را اداره می‌کرد، گروه کثیری از مردم در بلده عظیم و عده‌ای هم در دارالحکومه چیزی نقدتر از ستون طنز آیینه را نمی‌دیدند بنابراین به ریش زبان‌دراز و حاشیه‌نویس این طنز ‌می‌خندیدند.

زبان دراز


طنز شماره 520

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 96/6/10:: 4:47 عصر

درخواست مرخصی استخلاصی

خدمت سلطان‌الآیینه با درود و ادب
خدمتتان عارضم چند صباحی نیاز به مرخصی استعلاجی که نه..! نوع دیگرش مرخصی استخلاصی دارم زیرا از بس در دوران پخش مراسم اخذ رای اعتماد به وزرای کابینه دوازدهم برخی نمایندگان و شخص آشیخ حسن دیپلمات که اخیراً به‌عنوان وکیل‌الرعایا نامیده می‌شوند از زبان مبارکشان طنز وزین و فاخر بروز داده‌اند بنده از طنزپردازی بی‌نمک و سست که با این قلم شکسته‌ام بر روی صفحه آیینه نقش می‌بندد خجالت کشیده‌ام لذا درخواست مرخصی استخلاصی خود را با ضمیمه‌های پیوست تقدیم می‌دارم چون زبان‌دراز از خجالت آب شده است. به امید موفقیت.
ضمیمه یک
درحالی‌که نمایندگان حاضر به نشستن سرجا و روی صندلی خودشان نبودند به یاد مدرسه افتادم که میرزا علی خان ناظم با ترکه دنبال بچه‌ها می‌دوید که بروند کلاس! ببخشید پیری زبان‌دراز است که با میرزا علی خان ناظم دبستان «خامسی» دهه پنجاه قاطی کردم!
ضمیمه دو
هنوز نچ نچ سلفی و چرت زدن بعضی در جلسه علنی و کاموابافی بانوانی به‌چشم می‌خورد که نماینده دائم التذکر با شش تا گلابی آمد و بی‌تعارف به تنهایی خورد! یادم آمد هر وقت سر کلاس پرچانگی می‌کردم آقا معلم می‌گفت: کوچولوی زبان‌دراز!! آلوچه خشک بگذار تو دهانت خیس بخوره برای زنگ تفریحت آماده باشد تا بخوری! هم من حرف نزده بودم و هم قانون نخوردن سرکلاس حفظ شده بود.
ضمیمه سه
 وقتی بچه مدرسه‌ای بودم بعضی مواقع دست چپ و راستم را اشتباه می‌کردم و به تبع آن کفشم هم اشتباه می‌پوشیدم مثل فرق مخالف و موافق یا تفاوت صالحی وزیر قبلی و یا تازه آمده را ندانستن یا آن باشگاه را با باشگاه نفت یکی دانستن ضمناً گاه آرای باطله از طنز به مرز هجو می‌رسید یا 140 نفر موافق ثبت‌نام ‌کردند اما 133 نفر رای «آری» ‌دادند.
ضمیمه چهار
که طنز با خنده بلند خود طناز عزیز همراه شد
آنجاکه شیخ حسن دیپلمات به وزیر عدلیه که شعرخوانی‌اش رئیس مجلس را به وجد آورده بود گفت: انتظار دارم حقوق بشر و حقوق شهروندی و تفاهم دو قوه را تحقق بخشد، همین چندتا کار را بکند کافی است و آقای دنیای مجازی محدودیت‌ها را بردارد و آزادی و امنیت را تامین کند وقتی خوب دقت کنی وزرا را هم بشناسی می‌فهمی چرا وجود مبارک وکیل‌الرعایا خندیدند و دیگر وکلا هم خندیدند. قبول ندارید بفرمایید فیلمش را ببینید!!

زبان دراز


طنز شماره 519

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 96/6/3:: 2:37 عصر

همدلی با شیخ دیپلمات

زبان‌دراز که بدون احتساب شب‌ها پنج‌ دهه عمر کرده یک پادشاه و چهار، پنج نخست‌وزیر قبل و دو نخست‌وزیر و هفت رییس‌جمهور را بعد از انقلاب دیده تاکنون این همدلی بین مردم و رییس‌جمهور را ندیده است حتما می‌گویید: زبان‌دراز که مدعی بوده پاچه‌خواری نکرده و اغراق نگفته حالا به صف پر رونق کشک‌مالان و بادمجان دور قاب چین‌ها درآمده است. لذا باید به عرض برسانم: زود قضاوت کردید بگذارید کلام منعقد شود تا خدمتتان بگویم. دلیل اثبات عرایضم جناب آشیخ حسن خان اعتدال‌الملک سابق و وکیل‌الرعایای دور دوم در باب عدم معرفی وزیر زن فرمودند دلم می‌خواست نشد. ببینید چه همدلی بین ایشان و مردم است دل نازنین مردم رفاه، پول فراوان، ماشین لوکس آخرین مدل، ویلای داخل و خارج کشور و مسکن و کار و دلخوش عدالت و... برای خود و فرزندان و دیگران می‌خواهند اما نمی‌شود و این یعنی همان همدلی بین مدیر و مردم. بحث به اینجا که رسید دیدم سلطان‌الآیینه از زیر عینک به نوشته و قد و بالای زبان‌دراز به قول رئیس مجلس «بدجوری» نگاه می‌کند بنابراین دلم می‌خواهد فعلا دور شوم که این یکی برخلاف تحقق همدلی‌های سابق شد!!

زبان دراز


طنز شماره 518

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 96/5/27:: 4:58 عصر

شطحیات ابن مفلس

ابن‌مفلس را در کوی (عدالت یزد) جنب تالار فرهنگیان بدیدند سر به دیوار گذارده و مناجات همی کند گوش فرا دادم، شنیدم می‌گوید: بارالها! روز قیامت مرا به عدالت حکم نکن به «غمض‌العین» بنگر و از گناهم درگذر چون «حسین» نامی به تهمتی یا تخلّفی گرفتار آمده بود اما برادرش حاکم بود و دوستانی داشت منعم و مکرم با وثیقه آنان و شاید قول وزارت کسان از بند رهانینندش!! یا چون «بقایی» که ریش‌ها در گرو رازها داشتند هرچند زبان‌درازی‌ها نموده و شکلک و ادا از خود درآورده بود قاضی صبر پیشه کردی گرچه وی قبلا به کمتر از این لودگی‌ها بر عطسه‌ای خلاف رسم، حتی متهم بی ادب را، بسیار سنگین متنبه کردی اما دل براین گمراهان سوزاندی و بر آنان رحمت کردی لبخندی زدی و مکافات گناهان به گذر زمان واگذاردی. الها من عقل در این بیابان از دست داده یاوه گویم تو به رحمت عمل کن که از عدالت همین نام «خیابان» ما را کفایت کند مثل دعوت‌شدگانی در آن مجلس «سور» که کباب خوردند و سهم ما بوی و دود کباب بود! در این حال ابن‌سلطان الآیینه! در رسید و به عتاب گفت:
این چه ژاژ است و چه کفر است و فشار
پنبه‌ای اندر دهان خود فشار
گرنبندی زین سخن تو چانه را
بادی آید بشکند آیینه! را

پس ابن‌مفلس را حال به خود آمد و گفت الهی شکر! خدایا عفو! که شطحیات بافتیم قصدی نداشتیم شکم تهی بود، فشار آوردی و جیب خالی، قلقلک دادی! دیگران بخورند و ما را طاقت نظاره نیست، کسی هم نداریم که ما را بر سر سفره «سور» دعوت کند و احسنت و آفرین گوید که به رتق و فتق امور مشغول بودیم و برای دل‌خوشی ما دعوت‌نامه‌ای به دستمان دهد. پس خداوندا! تو را که رحمانی مخاطب ساختیم تا بر زبان‌دراز بی‌نوا خرده نگیری!

زبان دراز

پی نوشت: شطحیات سخنان عارفانه است نه از روی عقل که در عین فوران عشق گویند عوام کفرآمیز خوانند و خواص عین توحید بی‌ریا- ژاژ یعنی بیهوده


طنز شماره 517

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 96/5/19:: 8:2 عصر

تغییرات آب‌وهوا

یادش به خیر، حال و آب‌وهوای قبل از انتخابات بهتر بود. غیب نمی‌گویم زیرا آن موقع بهار بود و اردیبهشت ماه، نه تابستان و تیر و مرداد با آن هوای گرم تابستانی. در این حال و هوای کویری، تفاوت را می‌توانید حس کنید مثلا در اردیبهشت صبح که از خانه بیرون می‌آمدی با دیدن «بابا برقی» و «عمو گازی» و «دایی آبی» به قول یزدی‌ها دلت «تو» می‌ریخت که آمدند تا قطع کنند اما هر سه می‌گفتند: نه عزیزم! آمدیم ببینیم کمبودی، نقصی هست تا مرتفع سازیم حاضریم روزی چندبار برای حل دیگر مشکلات شهری هم روی مبارک شهردار را ببوسیم. وقتی کوچولو می‌گفت: باباجان از بانکتون زنگ زدند، سکته درجا می‌زدی که حساب‌های تو و ضامن را بسته‌اند که با شنیدن نوای ملایم رییس و کارمند بانک آرام می‌شدی زیرا می‌خواست پیشاپیش تولدتان را تبریک بگوید. ضمنا می‌فرمود: پول نو یا وام اگر نیاز دارید مشغول‌الذمه هستید!! اگر نگویید. ای دل غافل چه زود گذشت هنوز نتایج انتخابات اعلام نشده، عرقت خشک نشده، صدات دورگه از بس داد زده بودی گوش آزار بود که تابستان رسیده!! اکنون می‌بینی! بابا برقی نردبان به دوش سرتیر برق رفته و فریاد می‌زند: فکر کردی مفت شده! ضمناً یکی هم کج شده جلو خانه‌ات درحال سفت کردن فلکه آب و آن یکی انبر به دست گاز را قطع می‌کند و با سروصدا می‌گویند: خجالت هم خوب چیزی است. مصرف که می‌کردی و جیک‌جیک بهاری‌تون که بود سرچهارراه آواز می‌خواندی و حرکات موزون انجام می‌دادی پول آب و برق و گاز و تلفن و عوارض خانه و ماشین را فراموش کرده بودی یا از مردم که بوق و دست می‌زدند نمی‌پرسیدی و یادآوری نمی‌کردی؟ باید حق و حقوق دولت را پرداخت کرد به هر حال الان من در حیرت تغییر آب‌وهوا و گویش و رفتار آدم‌ها بودم که همان کوچولو میگه: بابا! تلفن با شما کار دارد و می‌گوید از بانک است همان صدای چند ماه قبل است که می‌گوید: اگر تا ظهر امروز قسط ندادی به حساب خودت و ضامنت می‌رسیم مگر نمی‌دانی دوران بخور و دررو! تمام شد. همراه «اوسا محمود» هم اون چیز را لولو برد! مملکت و بانک‌ حساب و کتاب دارند تا می‌آیی بگی اون مولتی میلیاردها که...! می‌بینی تلفن قطع می‌شود مخابرات هم که فیوزش دم دستش است... راستی هوای اردیبهشت خیلی بهتر از مرداد نبود؟ جان زبان‌دراز غیب نمی‌گویم!!

زبان دراز


طنز شماره 515

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 96/5/6:: 4:37 عصر

الهی به درد لاعلاج مبتلا نشوید

پیری است و هزار درد به قول آن بزرگ (مصیبت بود پیری و نیستی) چشمتان روز بد نبیند برای درمان چشمم به مطب دوست چشم پزشکم رفتم تا هم دقت بیشتری کند و دیدارها تازه شود و حقیقتش پول ویزیت هم ندهم اتفاقاً یکی از آشنایان در مطب دیدم که نوبتش بعد از من بود دکتر چون می‌خواست درددلی باهم بکنیم. گفت: نفر بعدی، آن دوست موصوف وارد شد دکتر پرسید چه مشکلی دارید؟ گفت: دکتر من همه چیز را تیره و سیاه می‌بینم و تحمل دیدن آدم‌ها و چیزهای بزرگ را ندارم چکار کنم ناخوداگاه شب را وصف می‌کنم و شروع می‌کنم به کوبیدن بزرگ‌ها تا ریز شوند که بتوانم! ببینم! دکتر گفت بشین با دقت درون چشمت را ببینم بعد از معاینه گفت: شما دچار بیماری نادر (un see big) یا jealous یا به زبان خودمان مرض (بزرگ نابینی) مبتلا شده‌ای لذا توصیه می‌کنم حتما عینکت را عوض کن بعد چند تا کپسول ضد حسادت به تو می‌دهم صبح تا صبح قبل از خروج از خانه بخور و چند قرص که هم باید شب‌ها بخوری ضد انگل است که باعث شده با این روش خودت را مطرح کنی. ضمناً برو دنبال کار و کاسبی! تا توهم چیزهایی که دیگران دارند داشته باشی مریض گفت: توصیه‌های قبلی به چشم اطاعت می‌کنم ولی این فقره آخری را معذورم چکار کنم که حوصله سر کار رفتن را داشته باشم عمری کار نکردم. دکتر لبخندی زد و گفت این در تخصص من نیست ولی داروهای طبیعی و خوردن میوه‌هایی مانند سنجد و خرمالو در طب سنتی توصیه شده است!!

زبان دراز


<   <<   6   7   8   9   10   >>   >

بازدید امروز: 110 ، بازدید دیروز: 381 ، کل بازدیدها: 1873204