سفارش تبلیغ
صبا

 

 

طنز شماره 568

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/6/23:: 7:21 عصر

پندی از کتاب‌های درسی قدیم

هم سن و سال‌های حقیر فقیر سراپا تقصیر موصوف به زبان‌دراز کبیر! حتما اگر مانند بنده دچار آلزایمر صغیر نشده باشند به یاد می‌آورند که در کتاب درسی سوم دبستان شعری حاوی پند و اندرز بود که اگر حافظه یاری کند شاعر اینطور سروده بود:
گفت مادر (حسن) روزی
که بترس و کنار (استخر) نرو
رفت و افتاد در استخر
آقاجان حرف مادرت بشنو!
ببخشید شعر شاعر را خراب کردم عرض نمودم سن که به پنجاه رسید برحافظه اثر می‌گذارد. البته در بیت آخر به حسن توصیه کرده که اگر حرف بزرگترها! خصوصا برادران! را بشنود استخر خطری ندارد برود اما حرف نشنوی حسن خطر دارد. خوشبختانه حسن مورد نظر! مرد معتدل! و حرف شنوی شده و فقط شاعر تهدیدی پندآموز کرده است. لذا خیالتان راحت باشد ببخشید. عیال که خدا را شکر به خاطر پرستاری خوب بنده حافظه‌شان را مثل قدرت و سرعت زبانشان حفظ کرده‌اند با آرنج به پهلوی بنده زدند و تصحیح نمودند و گفتند: در اصل مخاطب شاعر پسر بوده نه آقا، اسمش هم علی بوده نه حسن، آنجا هم که افتاده حوض بوده نه استخر! با پوزش حالا کسی هست که شکل درست شعر مذکور را به یاد داشته باشد!؟ لطفاً به منظور رفع شبهه برای دفتر آیینه بفرستد و یک عدد «آیینه» از سلطان‌الآیینه جایزه بگیرد! خوب درستش کردم؟! نه!

زبان‌دراز


طنز شماره 567

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/6/16:: 6:31 عصر

تفاهم خزری و خان عمو

همین چند سال پیش در بحبوحه‌ی تفاهم‌نامه برجام بود که خان عموی دلواپس با هر خبری که مردم را شاد می‌کرد ایشان برعکس مثل اسپند روی آتش به هوا می‌پرید و می‌گفت ای نوادگان قجر! بشکند قلم و دستی که دوباره قرارداد ننگین ترکمچنای2 را امضا کند و هنگامی که قرارداد امضا شد و وزیر خارجه از وین برمی‌گشت یک بلیط رفت و برگشت هواپیما خرید و با یک لنگه کفش «زاپاس» به تهران رفت که در ثواب کفش پراکنی بی‌نصیب نماند و تا دیروز هم به هرچه برجامی است لعنت می‌فرستد و بتن‌ریزان را نفرین می‌کند اما روزی که تفاهم‌نامه کنوانسیون خزر امضا شد فرمودند: به خاطر یک استکان آب شور خزر که اوقات شیرین تزاریان و پوتین را تلخ نمی‌کنیم شاید برای تقدیر از جناب ظریف قهرمان دیپلماتیک بروم تهران به کوری چشم «ترامپ» و مبارزه با استکبار جهانی خزر چنین اقدامی لازم و ضروری است این دفعه دایی جان اصلاح‌طلب با عصبانیت گفت: اگر به خاطر خال روی پوتین می‌بخشی از مال خودت ببخش آن هم سر و تن جان را (نه چون حافظ که می‌بخشد سمرقند و بخارارا).

زبان‌دراز


طنز شماره 566

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/6/9:: 2:18 عصر

منع به کارگیری بازنشستگان!!

آمیرزمندلی از بازنشستگان عزیز، پدر در پدر ساکن محله زبان‌دراز است. دیروز عصر با افسردگی می‌گفت اذان صبح هنوز خروس بی‌بی قمر نخوانده بود که با فشار نوک انگشت شصت پای بانو به ناحیه پهلو از خواب پریدم با «پانتومیم» فرمودند: پاشو! نان خشخاشی داغ و عدسی بخر البته از آن طرف شهر و از مغازه‌ای که همشیره‌شان فرموده‌اند (کلاس! دارد) حتما زیر تابلو سلفی هم بگیر ضمناً غرغر هم ندارد، زود برگرد خلاصه آفتاب نزده رفتم و برگشتم. القصه اولین فرمان با شستن ظرف تمام شد ولی آخرین چکه ظروف شسته شده در حال چکیدن بود که بانو با سر انگشت اشاره یادآور شدند که جاروبرقی منتظر توست، و بعد هم لیست خرید... براساس همان تفاهم قبلی و البته هنوز ساعت نه صبح نشده انجام دادم. همین که رفتم روی کاناپه بنشینم تا کمی خنک شده و آبی بنوشم با گوشه ابرو به یخچال و قرار گرفتن لیست خریدها در جای خود و قرار دادن و با آن لنگه ابرو فرمان گذاشتن دیک غذا بر اجاق صادر فرمودند که دیگر تحمل و تفاهمی نماند. مهربانانه صفحه اول روزنامه و تیتر بزرگ «قانون منع به کارگیری بازنشستگان» را نشانشان دادم و گفتم: بانو! به کارگرفتن بازنشستگان منع قانونی دارد قانونگذار ما را معاف کرده چطور شما ما را به بیگاری گرفتی!؟ که ناگهان اخم فرموده و بدون جواب به ته‌تغاری که تازه از خواب بیدار شده بود فرمان دادند: زنگ مامان بزرگ بزن بگو با دایی جان آماده باشند میرزامندلی را می‌فرستم دنبالشان بعدش هم زنگ خاله‌جون بزن بگو مامان‌جون و دایی اینجا هستند آخر هفته‌ای کنار هم باشیم خوش می‌گذرد من که از نوع جواب بانو ناامید شده بودم متوجه خطا و اعتراضی که کرده بودم شدم و گفتم: بانو فهمیدم غلط کردم آرامش مامان و همشیره را به هم نزن. الان متوجه شدم قانون منع به کارگیری بازنشستگان چندین و چند طبقه و دسته و نفر را استثنا کرده‌ و این استثنایی‌ها می‌توانند تا آخر عمر پست‌ها را اشغال کرده حتی وصیت کنند که پست مطلوب مذکور در خاندان آنها به ارث برسد من هم از گذشته‌های دور یعنی بعد از متاهل شدن از این قانون استثنا شده‌ام!!

زبان‌دراز


طنز شماره 565

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/5/26:: 12:46 عصر

توجیهات خان عموی دلواپس

خان عمو دستور داده بودند اصحاب و اذناب سه بعدازظهر در جلسه (توجیهی-تقویتی) شرکت کنند پس از اینکه غلومی چندبار آمد و رفت و شرایط را آماده دید، خان عمو وارد شدند و زیر کولر گازی که مخصوص صندلی ایشان بود نشستند از سنگینی معده آروغی زدند هنوز بوی کبابی که چند لحظه پیش میل فرمودند به مشام دیگران می‌رسید سبیلشان هم چرب چرب از روغن اعلای حیوانی، اول مثل همیشه چندتا جمله درباره فتنه‌گران گفتند، با این تفاوت که این دفعه براندازان را هم اضافه کردند. قلی و مندلی که از گرسنگی و خستگی چرت می‌زدند با شعار تایید اصحاب و اذناب از جا پریدند سپس خان عمو با آرامش و لبخندی «آشیخ حسن‌وار» گفتند: الهی تیر غیب بخورد به شکم‌هایی که پایین می‌افتد و صاحبانش اعتراض می‌کنند. ای برادران عزیز بدانید تحمل گرما و گرسنگی و تشنگی نشانه مردانگی و مقاومت است مجدداً از شدت فشار گلو سرفه‌ای فرمودند که غلومی بلافاصله کاسه سفالی پر از آب یخ و سکنجبین گذاشت کنار دست حاجی عموی دلواپسمان! ایشان هم با انگشت اشاره یخ‌ها را چرخاندند و نوشیدند و گفتند: الهی شکر و یک آروغ هم بالاش زدند و سپس گفتند! عزیزانم به کوری چشم غرب و شرق همه چی آرومه. ما چقدر خوشبختیم، نگران نباشید گرانی هم نیست. اینها همش تبلیغات مخالفان است بروید محکم بایستید. قلی که ضعف کرده و بی‌حال شده بود، یواشکی گفت: حاجی جان فدای قدتان، خوب حال گرسنگان و تشنگان را فهمیدی نگران هم نیستیم! چشم! شما بفرمایید استراحت بعد از غذا مستحب است ما می‌رویم مقاومت! مرخص می‌فرمایید!!

زبان‌دراز


طنز شماره 564

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/5/19:: 12:49 عصر

همش زیر سر آمریکاست

حاجی خان عمو با بادبزن بافقی در حالی که با عرقگیر وسط اتاق نشسته بودند از شاگردشان «غلومی» پرسیدند آفتابه آب دارد؟ شاید آب هم قطع شده بود که من وارد اتاق شدم و سلام کردم. خان عمو در حالی که خود را باد می‌زدند دنباله جواب سلام گفتند: خدا لعنت کند آمریکا و این اسرائیلی‌های ابر دزد را چون کمبود آب و برق هم زیر سر آنهاست که پسر عمو زنگ زد و گفت: پول بفرستند، چون دلار و سکه مجدداً گران شده که دوباره با افزودن انگلیس به آن دوتا اضافه کردند و ببین لعنتی‌ها بدجوری نفوذ کرده و زلزله اقتصادی درست کرده‌اند. خوشبختانه برق وصل شد و از تب فحش دادن خان عمو کاسته شد. در این حال نوه خان عمو جلو جلو مادرش می‌دوید و خودش را به سینی چای زد و چند استکان چای به دامن خان عمو!! ریخت که فریاد سوزناک ایشان بلند شد. بی‌بی عمو که بیش از همه نگران سلامت بخصوص میزان شدت و آسیب سوختگی وارده به خان عمو بودند باز امریکا و فضای مجازی را نفرین کردند که روی ادب بچه‌ها اثر گذاشته‌اند غلومی شاگرد کودن پخمه‌شان که گیج شده بود گفت همان‌گونه که خان عمو می‌گویند از عضو سوخته تا ارز و سکه و باران و کمبود آب و برق گرانی چغندر و سبزی خوردن هم زیر سر آمریکاست...
ببخشید رفتم یخ و پماد سوختگی برای خان عمو بیاورم تا هرچه زودتر معالجه بشوند بقیه‌اش را بعداً می‌گویم.

زبان‌دراز


طنز شماره 563

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/5/12:: 1:5 عصر

هیاهوی «میرزا جعفر حلاج»

آن قدیم قدیم‌ها در محله قدیمی میدانشاه یزد «میرزا جعفر حلاج» با ده سر عائله در همسایگی ما زندگی می‌کرد گاهی وقت‌ها شب که به خانه برمی‌گشت با یکی از مغازه‌داران یا همسایه‌ها و یا عیال مربوطه یک جدال لفظی پر هیاهویی راه می‌انداخت که همگان چند ساعتی ساکت می‌شدند. یک روز از «بی‌بی‌قمر» همسایه پرسیدم در این جاروجنجالی که میرزا راه انداخته شما چرا لبخند می‌زنی؟ گفت: هر روزی که آقاجعفر لحافدوز کسب و کار و درآمدی نداشته و دست خالی به خانه می‌آید نمی‌تواند جواب وعده وعیدهایی که صبح به همسر و فرزندانش داده یا پول طلب نسیه‌هایش به مغازه‌داران را بدهد یا بچه‌ها شیطانی کرده و شیشه یکی از همسایه‌ها را شکسته‌اند برای اینکه (جوابگو) نباشد معمولاً دعوای لفظی راه می‌اندازد نگران نباش این سروصداها برای مصرف داخل محله یا خانه است برو ننه جان برو خانه‌تان!
خوانندگان عزیز فقط نقل خاطره بود به فردی یا سخنرانی کسی و یا به مطلبی مثل اظهارنظر بعضی از دولتمردان ربط ندهید.

زبان‌دراز


طنز شماره 562

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/5/5:: 5:10 عصر

سلطان از نوع وطنی!!

دوران جوانی یادش بخیر که سلطان فلان و بهمان نداشتیم، اختلاس‌گرها و مفسدان خجالتی بودند، معدود و محدود اگر به یکی می‌گفتی: اختلاس کرده‌ای! از خجالت عرق شرم بر پیشانی‌اش می‌نشست. در یکی از آن روزها در همین بندرعباس، یک کامیون شمش طلا گرفتند فردا صبح همون و همان‌ها گفتند آهن قراضه بوده زیر نورخورشید برق می‌زده است و البته همه همون‌ها هم توبه کردند و اعتراف به اشتباه. کمی که سن‌مان بالا رفت گفتند: سلطان شکر داریم به بزرگی کله قند، اول که همه هیس، پیس می‌گفتند که اسمش نبرید تا اینکه سلطان را گرفتند و گفتند سلطان شکر این بود نه آن ولی شکر نداشته است و البته همه همون‌ها که گفتند و گرفتند به مکافات عمل شایعه پراکنی گرفتار شدند بعد پیرتر که شدیم سلطان آهن و فولاد و بعد سلطان چای و برنج و زعفران و پسته و... تا سلطان سکه که گفتند با اعوان و انصارش با دوتن سکه دستگیر شدند حالا شایع شده سکه نداشتند و چند تا دو ریالی و پنج ریالی یادگاری تلفن عمومی در انبارش بوده که عده‌ای رفتند و گرفتند اگر شک دارید که راست می‌گویند یا دروغ بروید و پیدا کنید. ما هم (سلطان‌ آیینه) داریم بیایید بگردید در جیب‌های کت و لباسش و اتاق کار و دفترش نه تنها چیزی بدرد بخور بلکه یک آینه هم وجود ندارد شاید تو کشوی مخفی میز فلزیش باشد آن هم صبر کنید صحنه که خالی از سلطان شد جستجو و کشف می‌کنم و عرض خواهم کرد.

زبان‌دراز


طنز شماره 561

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/4/29:: 4:21 عصر

سکه‌ها و ارزهایی که به بنگاله می‌رود

چون می‌دانم از اوضاع اقتصاد و سیاست خسته شدید داستانی از کشور هندوستان نقل می‌کنم که به هیچ‌کس و هیج‌جا برنخورد. روزی روزگاری در روستایی در هند ثروتمند و پولداری به اهالی روستا اعلام کرد که هرکس میمونی زنده شکار کرده بیاورد 20 روپیه حق‌الزحمه می‌دهم روستایی‌ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند و شروع به گرفتن میمون‌ها کردند. ارباب هم هزارها میمون به قیمت 20 روپیه از آنها خرید، ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر آن مرد زرنگ این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 روپیه خواهد پرداخت و با این شرایط روستایی‌ها فعالیتشان را از سر گرفتند. پس از مدتی میمون‌ها هم کمتر و کمتر شدند، تا سرانجام روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای خود رفتند... این‌بار پیشنهاد به 50 روپیه رسید و... در نتیجه تعداد میمون‌ها آنقدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار حاج آقا ادعا کرد که به ازای خرید هر میمون 70 روپیه خواهد داد، ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت، کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد. در نبود ارباب، شاگرد به روستایی‌ها گفت: این همه میمون در قفس وجود دارد! (خیالتان راحت!، نگران نباشید!!) من آنها را به 60 روپیه به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت رئیس ده آنها را به 70 روپیه به او بفروشید... روستایی‌ها که وسوسه شده بودند پول‌هایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند. البته از آن به بعد دیگر کسی نه ارباب را دید و نه شاگردش را... و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون...
از جهت محکم کاری گفته باشم این داستان هیچ ربطی به داستان امروز بانک مرکزی برای پیش فروش سکه طلا و ارز و این‌جور چیزها ندارد. فردا کسی (چغولی! ما) نکند به قول معروف (نباریده‌اش باریده) بروم تو این سایت ببینم میمون ببخشید سکه دوباره پیش فروش می‌کنند یا نه؟

زبان‌دراز


طنز شماره 560

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/4/22:: 5:11 عصر

از قضیه پرتی عموجان!!

خدا رحمت کند میرزا قلی‌خان را، پیرمرد جهان دیده‌ای بود وقتی که کسی در حضورش اظهارنظر یا پیشنهادی اجرا نشدنی، بی‌مطالعه و بدون در نظر گرفتن واقعیت‌های موجود می‌داد پوزخندی میزد و دستی به ریشش می‌کشید و می‌گفت: بلند شو عمو! خیلی از قضیه پرتی! اگر زنده بود و پیشنهاد دکتر نوبخت پیرامون امانت دادن طلا و زیورآلات گرانقیمت و پول و ارز سرگردان مردم به دولت را می‌شنید، دستی به ریشش می‌کشید و پوزخندی می‌زد و می‌گفت: بلند شو عمو! خیلی از قضیه پرتی! می‌فرمایید چرا؟ عرض می‌کنم: اول اینکه بعضی از مردم دوتا قوطی کنسرو و دو تخته پتو و چند دست لباس و چند تومان کمک‌های نقدی خود برای زلزله‌زدگان را دستتان ندادند حالا توقع دارید پول طلای بی‌زبانشان را بدهند شاید فکر کنند بعد که خواستند پس بگیرند آیا گفته نمی‌شود عده‌ای از خدا بی‌خبران اختلاس فرموده و پاشنه گیوه را هم کشیده و در رفته‌اند؟ دوم اینکه نام «مردم» را که می‌برید آیا منظورتان طبقه متوسط جامعه است چون آن گروه قبلاً منقرض شده و به شکل فقیر و زیر خط فقر درآمده‌اند و فقرا هم که خود می‌دانید چه بر سرشان آمده است؟ اگر اینها ارز و طلا داشتند که دیگر مردم نبودند، آقایان و آقازاده بودند این طبقه هم که اهل «دادن» نیستند از طائفه «گرفتن» هستند!!
سلطان‌الآیینه بعد از خواندن این طنز تلفنی گفت: زبان‌دراز! عموجان! تو علاوه بر این‌که از قضیه پرتی، پرت و پلا هم می‌نویسی! چه کنم؟ همگی را به خدا می‌سپارم.

زبان‌دراز


طنز شماره 559

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/4/15:: 5:16 عصر

دوراندیشی زبان‌درازانه

عموزاده گریه‌کنان نزد من آمد و ملتمسانه خواست کاری کنم که آقا، مادرش را طلاق ندهد. گفتم: عموزاده جان آرام! قضیه چیست؟ گفت: هیچی پدر خیلی دلش می‌خواهد من برای خودم به مقامی برسم سری توسرها درآورم، علاوه بر فراهم آوردن زمینه تحصیل با فراهم آوردن اسباب بزرگی بلکه بتوانم تکیه بر جای بزرگان بزنم، از مشاهیر شوم شاید شورای بلدیه با نامگذاری خیابانی، کوچه‌ای، بن‌بستی حتی این پیچ سر خیابان را به اسم بنده بگذارد تا نام خاندان ما جاودان شود. البته دستورات پیشگیرانه هم داده‌اند تا دیگران بهانه‌ای برای نامگذاری نگیرند مثلاً از عهد صفویه یا قاجاریه و یا پهلوی اثری از خود باقی نگذارم، دست کسی را نبوسم، عکس کراواتی نگیرم، جایی که زن اجنبیه است رد نشوم، از مکان و محلی که کنسرت برگزار شده تا یک ماه بعدش از آن کوچه و خیابان گذر نکنم. گفتم: خوب عمو جان دلواپس ما دوراندیش و آینده‌نگر است تو هم خوب تحصیل کن استعدادت را هم پرورش بده تمرین بکن جوانبی هم که پدر می‌گویند رعایت کن به خواست پروردگار از مشاهیر می‌شوی، خیابانی هم به نامت نامگذاری می‌کنند، که زد زیر گریه و گفت: یعنی من فرزند طلاق میشم. گفتم: این چه حرفی است؟ گفت مگر نمی‌دانی مادرم قدیم‌ها همسایه خاله قلی‌خان بیک بوده؟ نمی‌دانم این را چکار کنم؟ جز طلاق مادر راهی نمانده و زد زیر گریه... مثل اینکه درست می‌گویند زبان‌درازها «بزن سرتاسر» همگی حواس‌پرت و دیوانه‌اند این امر ژنتیکی است.

زبان‌دراز


<      1   2   3   4   5   >>   >

بازدید امروز: 1410 ، بازدید دیروز: 1790 ، کل بازدیدها: 1713555