سفارش تبلیغ
صبا

 

 

طنز شماره 574

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/8/11:: 6:12 عصر

شانس زبان‌دراز!!

حتما شنیده‌اید که ناصرالدین شاه قاجار یکی از روسای ایل قاجار را به هنگام زیارت در حرم شاه عبدالعظیم دید و از سر التفات او را احضار کرد و علت عدم شرفیاب شدن وی را پرسید آن ایل باشی با دلشکستگی گفت قبله عالم به سلامت از بدشانسی حقیر است که در عهد پدرتان دربار جای ریش سفیدان بود آن زمان ما جوانکی بی‌ریش بودیم حال در عهد شما که دوران شباب بی‌ریش و جوان است ما ریش سفید شده‌ایم!! گویا آن رئیس ایل از لحاظ شانس با زبان‌دراز بی‌شانس در یک روز و ستاره به دنیا آمده‌اند. زبان‌دراز در عهد جوانی و چابکی دستش از پست و پول و میز کوتاه بود زیرا آن دوران تکیه بر تعهد و ریش سفیدی بود و پیشکسوتان قرب و منزلتی داشتند زبان‌دراز هم صبر کرد تا در زمره باتجربه‌ها درآید که ناگهان بانگ برداشته شد: (بر بندید محمل‌ها) نوبت به جوانان چابک است و تکریم و تجلیل از آنها واجب درحالی‌که در این دوره زبان‌دراز ریشش سفید شده است. شانس که نیست، چراغ نفتی است مثل کشته شدن خاشوقچی. گاه دیده‌ایم و شنیده‌ایم در سراسر جهان گاه صد نفر سرشان را زیر آب می‌کنند، آب از آب تکان نمی‌خورد، ولی یکی خاشوقچی کشته می‌شود جهان تکان می‌خورد. ای شانس!! گویا وقتی آن را توزیع می‌کردند نمی‌دانم من کجا بودم. زبان‌دراز است و این شانس. همسر دومی هم ندارد که هشت ساعت موبایل به دست در انتظارش باشد.

زبان‌دراز


طنز شماره 573

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/8/4:: 1:30 عصر

خاطرات فوتبالی

اگر فرصت کردید فیلم بازی‌های فوتبال دهه هفتاد را ببینید نکته‌های مهمی درک می‌کنید. اول کری‌خوانی در حد لنگ بود و کیسه‌کشی اشاره به لقب استقلال و پرسپولیس که حریفان به هم می‌دهند، دوم فحش‌ها در حد شیر سماور بود. به عمه داور و شوهر خاله مربی کاری نداشتند، سوم تنوع شگفت‌آور تبلیغات دور زمین بود از آنتن مریخ، یخچال فیلور، رب گوجه یک‌ویک، کاشی سعدی و حافظ، شامپو خمره‌ای داروگر، پوشک رزبرگ، پتو تابان، کت و شلوار برک، نساجی مازندران و چیت‌ری ولی در آخرین پخش مسابقه بر روی تابلوهای تبلیغاتی فقط نوشته شده بود به ایران سل پیامک بزنید!! همین اگر از زبان‌دراززاده بپرسید چی شده از روی کم‌فهمی می‌گوید: یک شهر آباد بهتر از صد تا ده خراب. هیچی خلاص پدرم سوال دارم شما درخاطراتتان تابلو کارخانه می‌خوانید یا سنگ قبر!!

زبان‌دراز


طنز شماره 572

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/7/27:: 11:5 صبح

متشکریم، متشکریم!!

خوانندگان عزیز می‌دانید «آدرنالین» چیست؟ آیا می‌دانید روزی چندبار این آدرنالین خونتان را ناشی از اضطراب مفتکی بالا می‌برند؟ خودتان خبر ندارید ولی در فرنگ و غرب هرچند وقت یکبار فرنگی‌ها مجبورند دست به کارهای هیجانی و اضطراب‌دار بزنند تا این زندگی‌شان چالشی شود کارهایی مثل: قایق‌رانی یا شنا در رود خروشان، معلق شدن از پل و بلندی، ماشین‌سواری‌های دلهره‌آور و یا حداقل رفتن به تونل‌های وحشت و سوار شدن بر روی وسایل بازی عجیب و غریب ترسناک تا آدرنالین خونشان بالا رود اما در این مملکت همه چیز به کنار، هیجاناتش حرف ندارد و نیازی به اقداماتی نظیر فرنگی‌ها نیست. یعنی یک روز عادی و کسل‌کننده نداریم، گروهی یک روز هیجانی دلار می‌خرند، روز دیگر همه دلار می‌فروشند، یک روزی دلار و طلا و ملک می‌رود بالا بعضی از آنان که نخریده‌اند، سکته می‌کنند فردا عده‌ای از خریداران با ارزان شدن سکته می‌کنند و میگن الان آمده پایین و چند نفر باز سکته کردند، همزمان باهم، یهویی!! تو اتاق‌ها دعواست، یکی به اون یکی میگه ساندیس‌خور، اون یکی بهش میگه وطن فروش، عجب داستانی داریم به خدا!! ولی تا سرها گرم نباشد که کارها پیش نمی‌رود. «آدرنالین» مفتکی و فراوان فقط در اینجا...!!

زبان‌دراز


طنز شماره 571

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/7/20:: 1:29 عصر

پند حکیم در این روزگار!!

در عجایب‌الکلام ابوالجفنگ‌دار قوزآبادی در وصف راه‌حل مقاومتی دکتر ولایتی آورده‌اند:
آن حکیم اطفال که طب را با امور سیاستی درآمیخته و آموخته و در کنار نامش از جمله ملقب به ابا‌المشاغل گشته است، در سن کهولت سی هندوانه با دو دست برمی‌دارد بی‌آنکه به مقصد رساند. گویند روزی اباالمشاغل سر از تفکر و تفحص برداشت و رو به مریدان کرد و گفت: غلط بود آنچه ما می‌پنداشتیم، وی را مریدی بود جلیلی نام که در وسط حلقه نشسته بود! گفت: استاد علی اکبر! کدام پند و یا دستورالعملتان غلط بود پنداشتم که اغلاط بسیار داشتیم. ولایتی زار گریست و گفت: آن قول حداد عادل که فرموده بود: باید همانند ژاپن «اسلامی» شویم بلکه من می‌گویم: باید مانند یمن «حوثی» شویم و لنگ بر کمر بسته و سرپایی پوشیده و نان خشک خوریم. سعید را اوقات تلخ شد و گفت اکبرجان!! عمرت دراز باد! از بس غرق در خدمت به مردم هستی از حالشان بی‌خبر شده‌ای زیرا! مدتهاست بسیاری از مردم چنین هستند و ما غافل! مولانا! ترسم آن است که اگر بیش از این قناعت کنند چندان دسترسی به لنگ هم نداشته باشند تا خود را بپوشانند!

زبان‌دراز


طنز شماره 570

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/7/13:: 5:20 عصر

سانسور «شعار در صف اول»

دوست معلم کرمانی‌الاصل زبان‌دراز می‌گفت: مرحوم والده‌اش وقتی در نماز جمعه در جواب تکبیر به شعار «مرگ بر منافقین» می‌رسید آن را نمی‌گفت. یکی پرسیده بود چرا «مرگ بر منافق» را نمی‌گویی؟ جواب داده بود: به خاطر فرزندم!! چون نمی‌خواهم به یکی از پسرهایم که خود را در صف مسئولان در صف اول جا زده و ظاهر و زبانش با دل و باطنش فرق دارد آسیبی وارد شود... من این هفته که با دقت به فیلم نماز جمعه نگاه می‌کردم بعضی از حضار (نشسته در صف اول) را دیدم دقیقا یاد این خاطره والده دوستم افتادم خدا کند این‌گونه نباشد که با شعار مرگ بر آمریکا و یا مرگ بر انگلیس و بعضی هم تا به شعار مرگ بر منافقین می‌رسیدند براساس خودشناسی که دارند شعار مذکور را زیر سیبیلی رد می‌کنند شاید این یواش شعار دادن علتش این بود که دل یا مال یا فرزندشان درگرو باشد!؟ آخه بعضی‌ها فرزند و مالشان آن طرف است اما به عرض برسانم زبان‌دراززاده معتقد است بلند شعار دادن در شان بعضی از مدیران نیست. راستی! یادم رفت بگویم مدتهاست شعار (مرگ بر روسیه) از طومار طویل شعارها حذف شده چون گفته می‌شود در راستای تشنج‌زدایی است یا ضربه نخوردن به دوستی از نوع خاله خرسه‌ای باشد فعلا همان (نه غربی) را عشق است. خدا رحمت کند والده دوست کرمانی‌ام، برای شادی روحش صلوات ختم کنید.

زبان‌دراز


طنز شماره 569

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/7/6:: 7:13 عصر

زبان‌دراز و ماجرای قرص خواب‌آور

زبان‌دراز که خیری از روز و بیداری و اندیشه ندیده به توصیه جهاندیدگان و به لج دنیاخورندگان چند قرص خواب‌آور خورد و برای احتیاط پا به قبله کرد و خوابید تا به قول دوستان:
قرص خواب کردی اثر این بار زود / توی خواب، بودم رییس هرکه بود
جمله بودند طالب مرگم زحق / نعره‌ی اهل حرم، خوابم در ربود
ناگهان خود را مسئول صدور حکم محکومان پرونده‌های تحقیق و تفحص مجلس که در حال خاک خوردن هستند دیدم، لذا فوراً عده‌ای از مقصران را پس از عودت مال به بیت‌المال برای آباد کردن کویر، گروهی را هم بیل و کلنگ به دست راهی سرچشمه‌های خشکیده آب‌ها برای احیای چشمه‌ها و قنات‌ها روانه کردم و به حامیان بلندگودارشان همراه با سانسورچی‌ها که مانع شفاف‌سازی بودند یک بلندگو دستی دادم تا تبعیدیان را به کار بیشتر وادار نموده و آماده توبه و زهد نمایند. بعد سراغ آنانکه دهان می‌بوییدند که نکند از مهر و هنر و تاریخ گفته باشی و مدیران دولتی و وکلای ادوار مجالس قبل که در کار و نظارت قصور کرده بودند رفتم و مرتباً در حال صدور حکم بودم که عیالات مربوطه حقیر را با شبیه‌سازی زلزله چند ریشتری بیدار کرد و گفت: زبان‌دراز دوباره خواب دیدی؟ بچه‌ها در انتظار نان سنگک داغ و عدسی هستند، خیر باشد!!

زبان‌دراز


طنز شماره 568

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/6/23:: 7:21 عصر

پندی از کتاب‌های درسی قدیم

هم سن و سال‌های حقیر فقیر سراپا تقصیر موصوف به زبان‌دراز کبیر! حتما اگر مانند بنده دچار آلزایمر صغیر نشده باشند به یاد می‌آورند که در کتاب درسی سوم دبستان شعری حاوی پند و اندرز بود که اگر حافظه یاری کند شاعر اینطور سروده بود:
گفت مادر (حسن) روزی
که بترس و کنار (استخر) نرو
رفت و افتاد در استخر
آقاجان حرف مادرت بشنو!
ببخشید شعر شاعر را خراب کردم عرض نمودم سن که به پنجاه رسید برحافظه اثر می‌گذارد. البته در بیت آخر به حسن توصیه کرده که اگر حرف بزرگترها! خصوصا برادران! را بشنود استخر خطری ندارد برود اما حرف نشنوی حسن خطر دارد. خوشبختانه حسن مورد نظر! مرد معتدل! و حرف شنوی شده و فقط شاعر تهدیدی پندآموز کرده است. لذا خیالتان راحت باشد ببخشید. عیال که خدا را شکر به خاطر پرستاری خوب بنده حافظه‌شان را مثل قدرت و سرعت زبانشان حفظ کرده‌اند با آرنج به پهلوی بنده زدند و تصحیح نمودند و گفتند: در اصل مخاطب شاعر پسر بوده نه آقا، اسمش هم علی بوده نه حسن، آنجا هم که افتاده حوض بوده نه استخر! با پوزش حالا کسی هست که شکل درست شعر مذکور را به یاد داشته باشد!؟ لطفاً به منظور رفع شبهه برای دفتر آیینه بفرستد و یک عدد «آیینه» از سلطان‌الآیینه جایزه بگیرد! خوب درستش کردم؟! نه!

زبان‌دراز


طنز شماره 567

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/6/16:: 6:31 عصر

تفاهم خزری و خان عمو

همین چند سال پیش در بحبوحه‌ی تفاهم‌نامه برجام بود که خان عموی دلواپس با هر خبری که مردم را شاد می‌کرد ایشان برعکس مثل اسپند روی آتش به هوا می‌پرید و می‌گفت ای نوادگان قجر! بشکند قلم و دستی که دوباره قرارداد ننگین ترکمچنای2 را امضا کند و هنگامی که قرارداد امضا شد و وزیر خارجه از وین برمی‌گشت یک بلیط رفت و برگشت هواپیما خرید و با یک لنگه کفش «زاپاس» به تهران رفت که در ثواب کفش پراکنی بی‌نصیب نماند و تا دیروز هم به هرچه برجامی است لعنت می‌فرستد و بتن‌ریزان را نفرین می‌کند اما روزی که تفاهم‌نامه کنوانسیون خزر امضا شد فرمودند: به خاطر یک استکان آب شور خزر که اوقات شیرین تزاریان و پوتین را تلخ نمی‌کنیم شاید برای تقدیر از جناب ظریف قهرمان دیپلماتیک بروم تهران به کوری چشم «ترامپ» و مبارزه با استکبار جهانی خزر چنین اقدامی لازم و ضروری است این دفعه دایی جان اصلاح‌طلب با عصبانیت گفت: اگر به خاطر خال روی پوتین می‌بخشی از مال خودت ببخش آن هم سر و تن جان را (نه چون حافظ که می‌بخشد سمرقند و بخارارا).

زبان‌دراز


طنز شماره 566

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/6/9:: 2:18 عصر

منع به کارگیری بازنشستگان!!

آمیرزمندلی از بازنشستگان عزیز، پدر در پدر ساکن محله زبان‌دراز است. دیروز عصر با افسردگی می‌گفت اذان صبح هنوز خروس بی‌بی قمر نخوانده بود که با فشار نوک انگشت شصت پای بانو به ناحیه پهلو از خواب پریدم با «پانتومیم» فرمودند: پاشو! نان خشخاشی داغ و عدسی بخر البته از آن طرف شهر و از مغازه‌ای که همشیره‌شان فرموده‌اند (کلاس! دارد) حتما زیر تابلو سلفی هم بگیر ضمناً غرغر هم ندارد، زود برگرد خلاصه آفتاب نزده رفتم و برگشتم. القصه اولین فرمان با شستن ظرف تمام شد ولی آخرین چکه ظروف شسته شده در حال چکیدن بود که بانو با سر انگشت اشاره یادآور شدند که جاروبرقی منتظر توست، و بعد هم لیست خرید... براساس همان تفاهم قبلی و البته هنوز ساعت نه صبح نشده انجام دادم. همین که رفتم روی کاناپه بنشینم تا کمی خنک شده و آبی بنوشم با گوشه ابرو به یخچال و قرار گرفتن لیست خریدها در جای خود و قرار دادن و با آن لنگه ابرو فرمان گذاشتن دیک غذا بر اجاق صادر فرمودند که دیگر تحمل و تفاهمی نماند. مهربانانه صفحه اول روزنامه و تیتر بزرگ «قانون منع به کارگیری بازنشستگان» را نشانشان دادم و گفتم: بانو! به کارگرفتن بازنشستگان منع قانونی دارد قانونگذار ما را معاف کرده چطور شما ما را به بیگاری گرفتی!؟ که ناگهان اخم فرموده و بدون جواب به ته‌تغاری که تازه از خواب بیدار شده بود فرمان دادند: زنگ مامان بزرگ بزن بگو با دایی جان آماده باشند میرزامندلی را می‌فرستم دنبالشان بعدش هم زنگ خاله‌جون بزن بگو مامان‌جون و دایی اینجا هستند آخر هفته‌ای کنار هم باشیم خوش می‌گذرد من که از نوع جواب بانو ناامید شده بودم متوجه خطا و اعتراضی که کرده بودم شدم و گفتم: بانو فهمیدم غلط کردم آرامش مامان و همشیره را به هم نزن. الان متوجه شدم قانون منع به کارگیری بازنشستگان چندین و چند طبقه و دسته و نفر را استثنا کرده‌ و این استثنایی‌ها می‌توانند تا آخر عمر پست‌ها را اشغال کرده حتی وصیت کنند که پست مطلوب مذکور در خاندان آنها به ارث برسد من هم از گذشته‌های دور یعنی بعد از متاهل شدن از این قانون استثنا شده‌ام!!

زبان‌دراز


طنز شماره 565

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/5/26:: 12:46 عصر

توجیهات خان عموی دلواپس

خان عمو دستور داده بودند اصحاب و اذناب سه بعدازظهر در جلسه (توجیهی-تقویتی) شرکت کنند پس از اینکه غلومی چندبار آمد و رفت و شرایط را آماده دید، خان عمو وارد شدند و زیر کولر گازی که مخصوص صندلی ایشان بود نشستند از سنگینی معده آروغی زدند هنوز بوی کبابی که چند لحظه پیش میل فرمودند به مشام دیگران می‌رسید سبیلشان هم چرب چرب از روغن اعلای حیوانی، اول مثل همیشه چندتا جمله درباره فتنه‌گران گفتند، با این تفاوت که این دفعه براندازان را هم اضافه کردند. قلی و مندلی که از گرسنگی و خستگی چرت می‌زدند با شعار تایید اصحاب و اذناب از جا پریدند سپس خان عمو با آرامش و لبخندی «آشیخ حسن‌وار» گفتند: الهی تیر غیب بخورد به شکم‌هایی که پایین می‌افتد و صاحبانش اعتراض می‌کنند. ای برادران عزیز بدانید تحمل گرما و گرسنگی و تشنگی نشانه مردانگی و مقاومت است مجدداً از شدت فشار گلو سرفه‌ای فرمودند که غلومی بلافاصله کاسه سفالی پر از آب یخ و سکنجبین گذاشت کنار دست حاجی عموی دلواپسمان! ایشان هم با انگشت اشاره یخ‌ها را چرخاندند و نوشیدند و گفتند: الهی شکر و یک آروغ هم بالاش زدند و سپس گفتند! عزیزانم به کوری چشم غرب و شرق همه چی آرومه. ما چقدر خوشبختیم، نگران نباشید گرانی هم نیست. اینها همش تبلیغات مخالفان است بروید محکم بایستید. قلی که ضعف کرده و بی‌حال شده بود، یواشکی گفت: حاجی جان فدای قدتان، خوب حال گرسنگان و تشنگان را فهمیدی نگران هم نیستیم! چشم! شما بفرمایید استراحت بعد از غذا مستحب است ما می‌رویم مقاومت! مرخص می‌فرمایید!!

زبان‌دراز


<      1   2   3   4   5   >>   >

بازدید امروز: 439 ، بازدید دیروز: 1248 ، کل بازدیدها: 1677802